شدن تر
بودن دیگر است وشدن دیگر...آن که شد باری از شدن تر باز نخواهد ماند...
چشماش رو به سقف دوخت.حرکت آروم سایه ها رو که می دید نفسش بالا نمیومد. صداش کرد -میام.به خدا میام. خیلی زود... چشماش رو بست.رنگ سیاه پشت پلکش ضربان نفسهاش رو کند می کرد. دوباره اون صدای بلند زشت ترس رو تو رگاش پیچوند. انگار چیزی به جز درد توی گلوش پیدا نمی شد! -بله -حاضری؟ -البته! اصلا نفهمید چطور می شه که یه آدم ده ساعت
بخوابه... پاهاشو از تخت گذاشت زمین دست به موهاش کشید اولین جمله ی اون روزش رو گفت -من بدم به آیینه نگاه می کرد -چند روز دیگه به دیدنم میاد فکر می کنی
از جون من چی می خواد...چرا راحتم نمی زاره ! خدا جون من بدم ولی اون بد نیست اون
شیطانه پست و پلید مثل ...شیطان که مثل نداره دختره ی خل...بی عقل چرا باید از اون
بترسی اون که کاریت نداره همیشه از اینکه فکرا توی ذهنش گره می
خوردن عصبی می شد اخم کرد آب زد به صورتش تو آیینه نگاه کرد و گفت اگه این کار رو نکنی دیگه دوست ندارم گرفت نشست کنار تلفن اولین زنگی که خورد برداشت -سلام -سلام عزیزم حالت خوبه دختر خانوم گل ؟ منتظر جواب نشد و ادامه داد -شنیدم بعضیا کارشون گیر کرده -خوب -خوب چی؟ سارا دندوناش رو به هم زد ... -خوب آره -بلند بلند خندید و گفت نری بیرون تا
بیام پیشت...سلام برسون گوشی رو قطع کرد با خودش فکر کرد به کی باید سلام برسونم! سرش رو پایین انداخته بود و انگار کار
مهمی داشت شروع کرد به کندن گوشت کنار ناخنش درد داشت و خون از گوشه های ناخن می
زد بیرون ولی سارا به تنها چیزی که فکر می کرد هوای پنکه بود که به موهاش می خورد -وای که چقدر از این میله های فلزی
متنفرم...اگه یه روز دستم رو از پشت میله ها ببرم اونورو...صبر کن ببینم دختره ی
دیوونه این فکرا چیه! سرش رو بالا گرفت به ساعت دیوار نگاهی
انداخت -1 نصفه شب! آخرین باری که نگاه کردم 1 ظهر
بود ...ساعت لعنتی اقلا یه کم یواش تر راه برو گردنش رو کج و صاف کرد از صدایی که از
گردنش میومد کیف می کرد -هومن یعنی الان بیداری...حتما بیداری
همیشه این موقعها هستی همیشه بیداری هیچ وقت نفهمیدم کی می خوابی گوشی رو برداشت شماره ها رو یکی بعد از
اون یکی می گرفت...یه جز شماره ی آخر... صداش رو عوض کرد -سارا جانم عزیز کوچولوی خودم کجایی چرا
دلت گرفته نازنینم نبینم یه وقت گریه کنی هااا من اینجام همیشه بودم تو چشاش آب جمع شد صداشو نازک کرد و گفت -نه سارا جوونیی می دونم خانم گله تو
همیشه با من بودی تو بهترینی از اینکه با خودش حرف می زنه دلش واسه
خودش می سوخت گوشی رو گذاشت -همیشه یه چیزی بهم میگفت من خلم...اما
انقدر بدم که نمی خوام قبول کنم ولو شد رو تختش -یعنی میشه من اصلا نخوابم میشه بال داشتم و از اینجا پر می کشیدم! چه خوب میشد اگه مثل پریسا چشمام قشنگ
بود پریسا دیگه دوست مدرسم نه نه پریسای همسایمون زشته اما خوب پر
روه کاش الان پیشم بودی کاش تو بودی کاشکی من... در آخرین نگاهم در آخرین سکوت گمشده در صدایم می شکند چرا که نازنینم شکسته غرور قاطع من در واپسین کلامم آه اگر نبودم بعد از قتل عقاقی در این دقیقه سرد بنشین بر مزارم پررنگ کن با خون خود ای نازنین زیبا حروف حرفهایت حروف حرفهایم و فریادها چه وحشی می درند وای خواستیم ستاره هایشان را بسوزانی سینه هایمان را سوزاندی. چرا افتادي تو اون ور دوري از ميان سنگ و کشتارها مي توانم من براي يک نگاهت براي فکر ِ يک قطره نفسهايت چرا فردا زندگی را از ورای استخوانهایت بباف و با صدایش

سکوت باکره مان را
که پاکی اش
گرو نهاده شرافت
صد اسقف اعظم
و هزار شهزاده ی اطهر
چه بی شرمانه می کشند
نگاه بی نور حنجر ه خسته مان را
خاموش مانده در هزار فواره ی درد
فروخورده صدها از این دریای تلخ
و مانده بی قرار قرنها سرگذشت سرد
ماهی های سرخ تخیلمان را
با صد هزار چکمه
و صد هزار طناب
و صد هزار آتش
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل سوزان های
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و همزنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی

چرا عزمت نشد با من بموني
مگه عهدت نبود قتل جدايي
پس چرا رفتي و اينجا جاش گذاشتي
هميشه مي خوندي از شاه پريون
همونی که لُپش قرمزه, ابرواش کمون
واي تورو خدا نري پيشش بموني
ميميره دق ميکنه اين دل کاش بدوني
کاش مي شد وردي بگم دعايي بخونم
که جادوت کنم و پيشت بمونم
من مي دونم اينجا از دوريت مي پوسم
دود مي شم آتيش مي شم يه جا مي سوزم
کاش بشه دلم رو از جاش دربيارم
که انقدر داغ نريزه توي سينم
بيا هر وقت بيايي منت گذاشتي
قدم روي تخم چشام گذاشتي
فکر نکن ميگم دلت برام بسوزه
نه!دلت سنگه...کي اينو نمي دونه؟!
من از فردا
همان افسانه ي ناجي بي پايان خوبيها شوم
نه!
براي يک حضورت
نه !
خيال يک نسيم آبي از موهاي بی رنگت
براي خواب ديدن
يک گمان از تو
براي حدس ِ بودن پشت بي پايانترين دوري
از همين امروز
من همان
روئينه تن
ققنوس بي پرواي
خودسوزت شوم
از ورای هر آنچه تلخمان کرد
از عمق سیاه انگشتهای ریزت
سپیده دم طلوع روشن را بخراش
موسیقی مهیب خیالت
بزرگترین چرخ ها را تا ورای تخیل ها
نقاشی کن
از ورای ترس ها
از ورای عشق ها
از ورای هر آنچه می لرزاندمان
پرواز کن...


